| |
|
دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384 |
|
|
گفتم می خورم شاید ز مستی من فراموشت کنم
زندگی شاید ندارد باید فراموشت کنم |
|
| |
|
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384 |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384 |
|
شمال و جنوب |
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبی ودرجنوب شهر خاکستری است؟
چرا برف در جنوب شهر سیاه است ؟
چرا دنیای بچه های جنوب شهر سیاه وسفید است ؟
چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟
چرا دنیای بچه های شمال شهر رنگی است ؟
سفره های رنگی .... خوابهای رنگی .... لباسهای رنگی ....
چرا آنها در شمال بدنیا می آیندوشمال گهواره میخوابند و درشمال
میز می نشینندوشمال غذا می خورندوقطب شمالی غذا را گاز
می زنندو قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟
وبرای مسافرت به شمال می روند.درشمال زندگی می کنند و وصیت
می کنند آنها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند
پس اگر شمال بهتر است چرا قبله سمت جنوب است ؟
چرا خدا خانه ی خود را جهت جنوب ساخته است ؟
پس من به سمت جنوب نماز می خوانم
چرا که خدا در همسایگی ماست . |
|
| |
|
پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384 |
|
|
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه
ساغر و باده بود بر سر و دستم به تو چه
تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟
من که در گوشه ی میخانه نشستم به توچه
آتش دوزخ اگر بر سر من می ریزند تو که خشکی چه به من ؛ من که ترهستم
به تو چه
          |
|
| |
|
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384 |
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384 |
|
|
|
|